هر روز
با بيداري سپيده و خواب ستارگان،
سفره نازك دلم را پهن مي كنم
و آوازهاي دل خوشگلم را در آن مي چينم.
خدا ميهمان من است:
من شبنم مي نوشم
و خدا
آوازهاي دل خوشگل من را...
مسيحا برزگر
|
هر روز با بيداري سپيده و خواب ستارگان، سفره نازك دلم را پهن مي كنم و آوازهاي دل خوشگلم را در آن مي چينم. خدا ميهمان من است: من شبنم مي نوشم و خدا آوازهاي دل خوشگل من را... مسيحا برزگر
+ نوشته شده توسط نونوش در جمعه یازدهم دی 1388 و ساعت
16:22 |
دنیا کوچک تر از آن است که گم شده ای را در آن یافته باشی هیچکس اینجا گم نمی شود آدمها به همان خونسردی که آمده اند چمدانشان را می بندند و ناپدید می شوند
یکی در مه یکی در غبار یکی در باران یکی در باد و بی رحم ترینشان در برف.
آنچه بر جا می ماند رد پایی است و خاطره ای که هر از گاه پرده های اتاقت را ! + نوشته شده توسط نونوش در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 و ساعت
15:36 |
باران باشد تو باشی و کوچه ای بی انتها دنیا را می خواهم چه کار! دنیا نباشد... کوچه باغی باشد و باران و تو تو که زلال تر از بارانی... -+ نوشته شده توسط نونوش در شنبه بیست و هشتم آذر 1388 و ساعت
18:17 |
بعد از جدایی دستم از دست تو یک مشت برف در مشتم زودتر از همیشه آب شد . . . حس تنهایی وجودم را گرفت
+ نوشته شده توسط نونوش در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 و ساعت
17:24 |
+ نوشته شده توسط نونوش در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 و ساعت
10:59 |
ما سه نفر بودیم ما دو نفر هستیم ما یک نفر می شویم: + نوشته شده توسط نونوش در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 و ساعت
13:41 |
دلم مرد میخواهد نابینا خط بریل بداند فصل به فصل تنم را بخواند.... بازیهای ادبیام را کشف کند
دستش را بگیرم بازو به بازو.... دنیا را برایش تعریف کنم چشمش شوم عصایش و تمام زشتیهای جهان را برای او از قلم بیاندازم ...
+ نوشته شده توسط نونوش در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 و ساعت
13:36 |
آخرهای شب از آینه بیرون میآید شانهها و کمرم را نوازش میکند دستهایم را میبوسد دریچههای قلبم را بتادین میزند باندهایم را عوض میکند میگوید قوی باش و من پیش از آن که به صورتش نگاه کنم به خواب میروم آرام... سارا محمدی اردهالی + نوشته شده توسط نونوش در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 و ساعت
13:33 |
ماشین را نگه داشت و گفت که باید نظرش را در مورد زن ایده آلش بگوید. گفتم: "بفرما." گفت: "من از زنی خوشم می آید که موقعیت ها را خوب بفهمد." گفتم که منظورش را نمی فهمم و دستم را عقب کشیدم. گفت: "مثلا در آشپزخانه یک کدبانو باشد و در اتاق پذیرایی مثل یک خانوم باشد و نه آشپز، در اتاق مطالعه یک زن متفکر و دانا و در اتاق خواب مثل یک...." حرفش را تند و با تحقیر قطع کردم. گفتم: "مثل یک هرزه." از حرفم جا نخورد، با خستگی روی فرمان قوز کرد. گفت: " زنی که فکر می کند در اتاق خواب باید فیلسوف باشد احمق است."
رویای تبت، نوشته ی فریبا وفی
+ نوشته شده توسط نونوش در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 و ساعت
11:47 |
من به جز تو، توي قلبم، هيچ كسي رو راه نمي دم روي شونم، جز سر تو، هيچ كسو پناه نميدم... اگه حرفاي گذشته، دلتو خيلي شكونده منو ببخش، منو ببخش واسه حرفام.. من پشيمونم ميبيني؟ ميبيني گنگ و حقيرم؟ بيا پيشم، بيا پيشم ، بي تو تنهام... منو ببخش كه دل من، سنگ بود و قلب تو شيشه منو ببخش كه چشام باروني ميشه... منو ببخش كه نديدم، تو مثه يه شمع مي سوزي داري مي سوزي تا انتهاي ريشه... منو ببخش كه تو رو هيچ موقع نشناختم منو ببخش كه تو رو هيچ موقع نشناختم... تو با اين همه بدي كردن، چشماتو رو من نبستي... ترسي از هيچ كس ندارم من! بگو كه كنارم هستي... آرزو دارم ببخشي باز، تموم بچگيامو... دوباره بخوني بامو، همراهي كني صدامو تا تموم خاطراتم، با تو تكرارشه دوباره تا بدوني كه دل من، جز تو هيچ كسي نداره تا تموم خاطراتم، با تو تكرارشه دوباره تا بدوني كه دلم خيلي دوست داره...
+ نوشته شده توسط نونوش در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 و ساعت
10:6 |
|
|